آغاز
 
 

چگونه غرب مي تواند واقعيت خود را بپذيرد؟

دکتر حسن بشير

نوشته هاي بيشماري تا کنون در بارة سقوط غرب و بويژه آمريکا، با توجه به فراز و نشيب هاي حاکم بر تمدنهاي گوناگون در طول تاريخ به رشتة تحرير درآمده است. أخيراً نيز برخي از صاحب نظران سياسي سقوط آمريکا بر اساس ادامة درگيري آن در جنگ عراق را بي شباهت به سقوط اتحاد جماهير شوروي سابق بر أثر درگيريهاي طولاني آن در افغانستان را پيش بيني کرده اند که با توجه به آنچه تا کنون اتفاق افتاده است مي توان اين پيش بيني را بدور از واقعيت ندانست.

نوشته ذيل توسط يکي از نويسندگان غربي به نام ادوارد مورتايمر Edward Mortimer به رشته تحرير درآمده است.

وي نگاهي تازه به نظرية برخورد و تقابل فرهنگها که توسط ساموئيل هانتينگتون مطرح شده است داشته و در ساية اين نظريه در بارة امکان حيات و يا سقوط تمدن غرب و بويژه آمريکا سخن گفته است.

ذيلاً برگردان مقالة مزبور که با تصرف صورت گرفته است را ملاحظه مي کنيد.

مدتي پيش همچون سالهاي گذشته در حدود 1000 نفر از بازرگانان، بانکداران، دولتمردان، افراد رسمي، انديشمندان و خبرنگاران مختلف از کشورهاي گوناگون جهان در اجتماع اقتصاد جهاني World Economic Forum  در شهر داووس Davos در سويس به گرد همديگر جمع شدند. کليه افراد مذکور در مسائلي همچون فرد گرائي Individualism ، اقتصاد بازار Market Economics ، و دموکراسي سياسي Political Democracy همعقيده هستند. در حقيقت اين افراد و ساير کسانيکه با آنان همعقيده هستند کلية سازمانهاي بين المللي، بسياري از حکومت هاي جهان، شرکت ها و قدرت هاي اقتصادي و نظامي جهان را در دست دارند.

آيا مجموع افکار و گرايشات اين گروه مي تواند بعنوان "تمدن جهاني" “Universal Civilization” مطرح گردد؟ هرگز. پروفسور ساموئيل هانتينگتون، استاد دانشگاه هاروارد در کتاب خود به نام "برخورد تمدنها و دوباره سازي نظام جهاني" “The Clash of Civilization and the Remaking of World Order” به اين سوال جواب منفي مي دهد.

وي مي گويد که: خارج از جهان غرب، مجموع افراديکه در شهر داووس به دور همديگر گرد آمده اند، تنها بخش کوچکي از جمعيت جهاني را تشکيل مي دهند و رهبران آن الزاماً قدرت و اختيار تضمين شده اي بر روي جوامع خود ندارند.

کتاب مزبور ايده اي را دنبال مي کند که قبلاً پروفسور هانتينگتون براي اولين بار در سال 1993 در مجله امور خارجي “Foreign Affairs” مطرح کرده بود. از آن زمان تا کنون اي موضوع که در قرن بيست و يکم عمده ترين برخورد و تقابل جهاني در ميان تمدنها، و نه ايدئولوژيها و يا طبقات مختلف اجتماعي، صورت خواهد گرفت تقريبا هميشه بعنوان سرآغاز کليه بحث ها و مذاکرات گوناگون دوران جنگ سرد Cold War بوده است.

نامبرده بعنوان خطيب و سردمدار جنگهاي جديد صليبي New Crusade در جهان که غرب را در مقابل تمدنهاي ديگر بويژه اسلام قرار مي دهد، قلمداد شده است. در حاليکه در اين کتاب، بحث وي درست در نقطه مقابل برداشت فوق الذکر قرار دارد. عمدتا پيش بيني وي به شکل اعلام خطر و نه نسخه پيچي براي اين موضوع بوده است. وي عليرغم اينکه تلاش مي کند که تمدن غرب را "منحصر به فرد" “Unique” معرفي کند، در مقابل تلاش کرده است که ثابت کند اين تمدن نه جهاني است و نه مي تواند جهاني Universal باشد. به اعتقاد وي، پذيرش و به رسميت شناختن تمدنهاي ديگر، پيش شرط زندگي مسالمت آميز جهاني مي باشد.

پروفسور هانتينگتون اعلام مي کند که عقيدة غرب در مورد ضرورت جهاني شدن فرهنگ غربي، موضوعي نادرست، ضد اخلاقي و خطرناک مي باشد.

بنظر وي، غرب بايد ادعاي اينکه تمدني را پايه ريزي کرده است که مي توند ارزش و شکل جهاني داشته باشد، و نيز تلاش آن در زمينه تحميل کردن اين موضوع بر روي ساير نقاط جهان، را بايد رها ساخته و متوقف سازد. غرب بايد واقعيت جهان ِ داراي تمدنهاي بزرگ و برابر با همديگر را بپذيرد. اين موضوع نيازمند پذيرش دو اصل زير مي باشد:

1-     اصل خود داري از طرح و نسخه پيچي دستور العمل هاي کلي Abstention Rule

2-     اصل وساطت مشترک Joint Mediation Rule

در رابطه با اصل نخستين فوق الذکر، آمريکا بعنوان "کشور پايه و اصلي" “Core State” تمدن غربي بايد از دخالت در درگيريهاي موجود در تمدنهاي ديگر همچون درگيري جنگ دوم خليج فارس (و هم اکنون جنگ عراق) اجتناب کند.

و در باره اصل دوم، هنگاميکه جنگهاي اشتباه آميز ميان کشورها يا گروههاي مردمي از تمدنهاي مختلف صورت گيرد، کشورهاي اصلي و يا کشورهاي مرکز جهان Core State ، با همديگر وارد مذاکره مي شوند تا اينگونه جنگ ها را متوقف و يا کنترل نمايند.

علاوه بر آن پروفسور هانتينگتون پيشنهاد مي کند که تنها يک يا دو کشور از کشورهاي مرکزي جهان در هر يک از تمدنهاي موجود جهاني مي بايست داراي تسليحات اتمي باشند. در اين صورت جهان به بخش هائي تقسيم خواهد شد که متعلق به تقسيمات فرهنگي گسترده تري مي باشد. در هر بخش يک يا دو کشور از کشورهاي اصلي و مرکزي ساير کشورهاي ديگر را رهبري خواهد کرد. هيچ يک از کشورهاي ديگر حق دخالت در بخش ديگري از کشورهاي مزبور را نخواهد داشت. حتي اگر بخواهد قوانين بين المللي را بمرحله اجرا بگذارد، و يا با تجاوز مقابله کند و يا اينکه آزادي دريا نوردي را تامين کند و يا از تسخير تمام آن بخش توسط يک قدرت واحد جلوگيري کند. هيچکدام نبايد در صادر کردن ارزشها، افکار، و فرهنگ خود به ساير تمدنهاي ديگر و يا وارد کردن اينگونه موارد به جامعه خود تلاش کند.

پروفسور هانتينگتون معتقد است که تمدنها و فرهنگهاي ديگر، بويژه اسلام و چين، شروع به مقابله با سلطه گري غربي کرده و بر اين اعتقاد هستند که تمدن غربي به مرحله اي رسيده است که از نظر تاريخي بايد به سوي سراشيبي و سقوط سرازير شود. وي معتقد است که غرب هنوز مي تواند از اين سقوط و سراشيبي جلوگيري کند، در صورتيکه آمريکا هويت خود را بعنوان يک ملت غربي Western Nation مطرح سازد و نقش جهاني خود را تنها بعنوان رهبر تمدن غربي معرفي کند.

پروفسور هانتينگتون لبة تيز بحث خود را متوجه دو گروه مخالف يکديگر کرده است.

گروه اول: تعميم دهندگان جهاني Universalists

و يا طرفداران جهاني کردن فرهنگ واحد Global Monoculturalists که مي خواهند همه جهان همچون آمريکا شود.

گروه دوم: طرفداران تنوع فرهنگهاي بومي Domestic Culturalists هستند که مي خواهند آمريکا همچون ساير نقاط جهان شود و در اين زمينه تلاش در تبليغ و ترويج نژاد، افکار گروهي و ساير فرهنگهاي ديگر در مقابل هويت و فرهنگ واحد آمريکا مي کنند.

اهميت و قدرت بحث فوق الذکر در اين نهفته است که دقيقا از موضوع سقوط تمدنها در روند تاريخ تبعيت مي کند. بعنوان مثال: تمدن اسلامي در زمان قدرت سياسي و فرهنگي بالاي خود، نسبت به ورود و تأثير گذاري ساير فرهنگهاي ديگر در جامعه خود به شدت به شکل باز و بدون مانع عمل مي کرده است، ولي پس از گذشت زمان، شکل دفاعي به خود گرفته و از ورود ايده ها و افکار ديگر مشکوک گشته و کلا در اين زمينه از غرب اروپائي عقب افتاد.

اساس و ماهيت اصلي تمدن غربي، تا کنون، علاقمندي آن در فعل و انفعال و تأثيرگذاري متقابل با ديگر فرهنگها، و تلاش در ايجاد ترکيب و تلفيقي از فرهنگهاي مختلف است که بتواند براي جامعه بشري مفيد و سودمند باشد.

اگر چنانچه نظريه پروفسور هانتينگتون در مورد حمايت از فرهنگها را بطور کلي بپذيريم، اينرا نيز بايد بطور قطع بپذيريم که غرب و تمدن غربي آغاز به سقوط کردن نموده است.

با چنين تصوري است که غرب مي تواند واقعيت خود را بپذيرد و با صداقت با خود برخورد کند.

 

 

 

 

آخرين تغييرات: 6/12/85